یا کریم
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: سروش - سه‌شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳٩۱

 

هزار جهد بکردم که یار من باشی

 

هزار جهد بکردم که یار من باشی       

مرادبخش دل بی‌قرار من باشی

چراغ دیده شب زنده دار من گردی      

انیس خاطر امیدوار من باشی

 

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند    

تو در میانه خداوندگار من باشی

 

از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او   

اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی

 

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند

گرت ز دست برآید نگار من باشی

 

شبی به کلبه احزان عاشقان آیی          

دمی انیس دل سوکوار من باشی

 

شود غزاله خورشید صید لاغر من      

گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی

 

سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من

اگر ادا نکنی قرض دار من باشی

 

من این مراد ببینم به خود که نیم شبی  

به جای اشک روان در کنار من باشی

 

من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم   

مگر تو از کرم خویش یار من باشی

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

مولایِ آدینه هایِ صبوری و دلتنگی، حضورت همیشه سبـز و ظهـورت به خیــر باد.

سلام بر نازنین خدایِ مهربانم

عمری که تا به این لحظه گذشته

سرشار از من و وابستگی هایِ من بوده

با هزاران ریسمانِ نازک و ضخیم

روحم را به بندِ جهل کشیده ام

تازگی می فهمم روحم از چه یخ زده

از چه گرم شدنهای کوتاه مثل شعله کبریتی زود خاموش می شوند

و روح تشنه ام را سیراب نمی کنند

حالا که قطره ای دانایی به نای خشک روحم رسیده

مسافر ِروحم بیتاب است

بیتاب ِدیدن و رفتن و رسیدن و فهمیدن

مشتاق ِدریاست و غرق شدن

نازنین خدای ِمهربانم

"توفیق" میوه صبر است و شعله ای بر آتش ِاشتیاق

توفیقم ده که تا لحظه ای که آمدنش نزدیک است

راهی باشم... بندها را پاره کنم و برای پرواز سبک تر شوم

بگذرم  و  منم را فدای ِبهارت کنم

.

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

یاکریم /5 مرداد 89/

یا سلام

* به لطف نازنین خدایم آرامم ، شکر ... به دلم افتاده خوب می شوم !

** یه شعر بسیار زیبا عیدی من به همه دوستان مهربان و نازنینم  => اینجا بخوانید

شب نوشت:

وبلاگ روزهای بارانی به روز شد !


ادامه مطلب

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

از دیشب بُغ کرده

از همان حوالیِ ماه گرفتگی

بُغ کرده پشتِ پنجره

چشمانِ یاکریم پر از خواهشند و دلتنگی

خواهش ِ قفس

دلش قفس می خواهد

نه ... دلش که نه

عقلش می خواهد

حالا که "با عقل آبِ عشق به یک جو نمی رود"*

کاش قفسی باشد تا بالِ رفتنش را ببندد

شاید اگر تو هم تمام ِباورهایت ناگهان رؤیای نیمه شب باشند

دلت را چله ای زندانی کنی !

 

/یاکریم 29 تیر 1389/

*شعری از  استاد شهریار. متن کامل شعر را اینجا بخوانید!

 

*یاسلام

** وقتی هرچه تلاش می کنم بی نتیجه است کلمات دستم را برای رسیدن نمی گیرند .. می خواهم فرار کنم به جایی دور که نباشم که دست مهتاب هم به من نرسد ... درد می کنم د ر د

*** بیا با من مدارا کن که من غمگین و دلخستم اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم (آواز شبهای دلتنگی من با همصدایی شهرام شکوهی)

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

الا ای سر نی در نینوایت سرت نازم به سر دارم هوایت ...

این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمان یکدیگر اتراق کنیم و فنجانی چای بنوشیم و ردّ خوشبختی را به یکدیگر نشان بدهیم !

گاهی آنقدر دیر می آیی که حتی آخرین ستاره هم رفته است و صبح همه خیابانها را بیدار کرده است . با لباسها و کفشهای خواب آلود که نمی شود از غزلهای خورشید گفت !ا
این آه مشترک من و توست که حسرت قدم زدن در باغ بلورین عشق ، از سینه هامان بر می خیزد !

با این واژه های خسته که نمی شود ترانه پرشور زندگی را سرود. باچشمهایی که سروها و قوها را ندیده اند که نمی توان اشک شوق ریخت !

من جهان را روی نفس یک پرستو نقاشی می کنم.

من همه دریاها را پشت پلکهایم گرد می آورم و همه جنگلها را روی پیراهنم جای می دهم.

آیا تو میتوانی برایم آواز بخوانی که به یاد بیدهای مجنون بیفتم؟

آیا میتوانی غریب ترین عاشق را به من نشان بدهی؟

آیا میتوانی بگویی وقتی که خسته ام کدام غزل حافظ را بخوانم؟

به من بگو وقتی دلم گرفته است به کدام آیینه باید خیره شوم؟

این افسوس مشترک من و توست که سراسر خانه را رنگی از ابهام زده است.

دلم می سوزد

برای تمام انسانهایی که انسانیتشان را به بهای ناچیز به حراج می گذارند.

برای تمام دلهای سرگردان در کوچه پس کوچه های غروب

و برای تمام گمشدگانی که نمیدانند باید خود را در کجا جستجو کنند.

دستمال سفیدت را به من بده تا اندوههای کوچک را از روی قلبمان پاک کنم.

آیینه ات را به من بده تا خورشید را به هر جا که دلم می خواهد بفرستم.


اگر لبخندت را ساعتی به من بدهی، انگشتری به تو خواهم داد که هر روز گلی از آن بیرون بیاید و به تو سلام بگوید.

/ نویسنده: نامعلوم /

این درد مشترک من و توست که هر گاه تو چون نسیم می وزی من چون باد زوزه می کشم و آن دم که من چون موج در خروشم تو چون صخره استواری

این درد مشترک من و توست که چون ماه وخورشید دلبستگیمان به یک آسمان نمی گنجد.

/ یاکریم ٢۴ تیــــر ١٣٨٩/

یاسلام

* میلاد با سعادت انوار مهر الهی بر مولای آدینه های صبوری و دلتنگی و بر چشم انتظارانش مبارک.

** بی تاب آمدن بودم ... بی تاب رفتنم حالا ...!

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

فرشته کودکی در آغوش داشت که می بُرد

می بُرد به عالمِ رؤیا و نقل و نبات

تصور کردم

کوچک بودم به کوچکیِ یک نوزاد

فرشته ای شدی با بالهای نرم و بلند

فرشته ای که کودکی در آغوش داشت

کودکی که به سالهای دور می بُرد

سالهایِ قصهء مادر بزرگ و لالایی ...

دستِ دلم نیست

حسِ عجیبی دارم

باز دیوانه ام

باز دلتنگم

باز پُر از حرفم اما سکوتم میشود

هِی بین بودن و نبودن .. هِی دوری و نزدیکی تاب می خورم

هِی خاطره ها پشتِ پلکهام سبز می شوند

تویِ دلم خیس می شوند

تا دلِ دیوانه ام هوایِ رفتن می کند

دستِ دلم نیست

شاید میانِ این چند کلامِ کوتاه و ساده

دنبالِ معجزه ام

که تکانت دهد که گرمم کند

این بار اگر آمدی

با خودت قدری معجزه بیاور ... قدری اشتیاق !

/یاکریم ١۵تیــــر ٨٩/

 

*یاسلام

** کوچک بانوی خانه هم با رویایی کودکانه به روز کرد!

 

روزنوشت :

مبعث نبی مکرم حضرت رسول اعظم صلوات الله علیه رو به همه دوستان عزیزم تبریک می گم . تو این شب عزیز از همتون خواهش می کنم برای شفای همه مریضها به خصوص آقای سید احمد واحدی پدر محترم حاج آقا واحدی هم که چند روزه در بستر بیماری هستن دعا بفرمایید. چشمشون به دعای خیر شما و نجوای دلهای پاک شماست.

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

این روزها از اشتیاقِ رفتن پرم

دلم می خواهد همهء آدمها حتی خودم را از دوووووووور ببینم

از جایی خیلی دور

دلم هوایِ دوری به سر دارد

هوایِ دور شدن از تمام کسانی که نام و نشانم بدانند

دلم بی نشانی می خواهد... بی نامی..دوری

دوری نه به معنای تنهایی

از تنهایی گریزانم

اما دوری می خواهم

انگار همه باشند اما کمی دور

به قدری دور که اگر هراسِ تنهایی آمد بخوانمشان

دلم حیاط خلوت دنیا را می خواهد

جایی میان بود و نبود زندگی

که عزیزانم را در سایه ای امن و آسوده برهانم

و خویشم در منظره ای گم شود

که به جای هر آدم گل و درخت باشد

اسب باشد

پرنده و باران باشد

نسیم بنوازد و من بخوانم و برقصم و غرق شوم در آغوشت

روی چمن های باران خورده غلت بزنیم

سر روی شانه های یاسی ات بگذارم

گاهی ببوسمت

گاهی برایت آوازهای عاشقانه بخوانم

و تو با بوسه ای صبورم کنی

صبورتر از روزها و سالهای پیش

محکمتر از همیشه

دلم حیاط خلوت دنیا را می خواهد...

 

/یاکریم 8 تیـــر 1389/

یاسلام

* میلاد امیرالمومنین علیه السلام رو صمیمانه تبریک عرض می کنم.

**بر دستان چروکیده و خسته ات بوسه می زنم فدای قلب مهربان و همیشه نگرانت بابا !

**از تأخیر در پاسخ تبریکهای مجازی و غیرمجازی شما عذر می خوام دیگه خواهرشوهر شدن این دردسرها رو هم داره !

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

دلم برای قاصدک بارانت* تنگ شده

برای روزهایی که هنوز گوشهایم برای شنیدن صدایت سنگین نبود

حالا خوب می فهمم ابرهای پرباران بی بهانه از کجا گونه هایم را شبانه می نواختند

من دیگر همان مَنِ ساده نیستم اما

گمانم مفهوم صبوری را لمس کرده ام

هنوز گیج و گنگم

و تمنای ساده ای در دلم هست هنوز

...

به ساده ترین لهجه با من سخن بگو!


*دلنوشته ای از آرشیو درنگ



از وقتی رفته ایم

پلک می بندم تصویر تو با لبخندی در آغوشم می گیرد

پلک باز می کنم غریبه ای آرام دست از دستانم نمی کشد

تمام روزهای آخرم با آفتاب بی سلام و

تمام شبهایم با بت مهتاب سپری شده

هر وقت ماه به خورشید برسد

من و تو نیز ...

 

/یاکریم 25 خرداد 1389/


 

* یا سلام

** رئیس ترین رئیس دنیا هرجا که باشی برای ما هنوز رئیسی و دلمون برای بودنت تنگ می شه!

*** دلم یه ضریح می خواد بی نهایت بارون ...

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

خاطرت هست ؟ هرجا که می رفتی

دستهای کوچکم چادرت را رها نمی کرد

آغوشت امن ترین جای دنیای کوچکم بودم

غصه هاو گریه هایم به قدر گم شدن عروسکم کوچک بودند

غصه هایی که با یک لبخند و نوازش تو بر باد می رفت

من در آغوش تو لوس ترین کودک خانه بودم و هراسی از طعنه هیچکس نداشتم

من در اغوش تو بزرگ می شدم  و هر سال دستانم برای چیدن خوشه های بلند انگور نزدیک و نزدیک تر می شد

خبرم نبود این سالها که میروند دوری من و تو را سوغات بیاورند...

 

 

گویی هر روز و شب کوه ها را روی شانه هایم این سو ان سو می کشم

اگر دیگر از خنده های شاد و ساده ام خبری نیست

و نگاهم آوار دلهره هایم را از تو پنهان می کند

به مادری ات مرا ببخش

می دانم شبها چشمانم گواه خستگی اند

اما طاقت لحظه ای بیتابی ات در من نیست

کوله بار سنگین دلواپسی ات را به من بسپار

سوگند خورده ام صبوری کنم

من صبوری ام را از چشمان مهربان تو آموختم

من به نجواهای سحرگاهت ایمان دارم

ایمان دارم سحر که از خانه راهی ام می کنی... تنها نمی روم

روزهای دوری و شبهای خستگی تمام خواهد شد

و من دوباره سر روی زانوانت می گذارم و طنین خنده هایمان خانه را پر می کند

می دانی

می خواهم خودم را به سجاده ای که از آن جدا نمی شوی سنجاق کنم

موهایت را آرام شانه کنم تا چشمانت گرم شود

تا گونه های لطیفت را غرق بوسه کنم

کاش دوباره انقدر کوچک شوم که در اغوشت جا بگیرم

سرم را روی قلبت بگذاری و من با طنین زندگی ات آرام شوم...

وجودم فدای وجود نازنینت مادر

نازنین خدا

تو را به بهانه آفرینش سوگند

چراغ زندگیمان را گرم و روشن و پرفروغ در سایه امن یگانگی ات محفوظ بفرما

 

/یاکریم 12 خرداد 89/

 

*یاسلام

** میلاد فرخنده بهانه آفرینش حضرت زهرای اطهر سلام الله علیه بر شما مبارک .

 

روزنوشت :

تشــــــــــــــــــــــــــــنمه یک شب بارون لطفاً !

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :