یا کریم
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: سروش - سه‌شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳٩۱

 

هزار جهد بکردم که یار من باشی

 

هزار جهد بکردم که یار من باشی       

مرادبخش دل بی‌قرار من باشی

چراغ دیده شب زنده دار من گردی      

انیس خاطر امیدوار من باشی

 

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند    

تو در میانه خداوندگار من باشی

 

از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او   

اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی

 

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند

گرت ز دست برآید نگار من باشی

 

شبی به کلبه احزان عاشقان آیی          

دمی انیس دل سوکوار من باشی

 

شود غزاله خورشید صید لاغر من      

گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی

 

سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من

اگر ادا نکنی قرض دار من باشی

 

من این مراد ببینم به خود که نیم شبی  

به جای اشک روان در کنار من باشی

 

من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم   

مگر تو از کرم خویش یار من باشی

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

مولایِ آدینه هایِ صبوری و دلتنگی، حضورت همیشه سبـز و ظهـورت به خیــر باد.

سلام بر نازنین خدایِ مهربانم

عمری که تا به این لحظه گذشته

سرشار از من و وابستگی هایِ من بوده

با هزاران ریسمانِ نازک و ضخیم

روحم را به بندِ جهل کشیده ام

تازگی می فهمم روحم از چه یخ زده

از چه گرم شدنهای کوتاه مثل شعله کبریتی زود خاموش می شوند

و روح تشنه ام را سیراب نمی کنند

حالا که قطره ای دانایی به نای خشک روحم رسیده

مسافر ِروحم بیتاب است

بیتاب ِدیدن و رفتن و رسیدن و فهمیدن

مشتاق ِدریاست و غرق شدن

نازنین خدای ِمهربانم

"توفیق" میوه صبر است و شعله ای بر آتش ِاشتیاق

توفیقم ده که تا لحظه ای که آمدنش نزدیک است

راهی باشم... بندها را پاره کنم و برای پرواز سبک تر شوم

بگذرم  و  منم را فدای ِبهارت کنم

.

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

یاکریم /5 مرداد 89/

یا سلام

* به لطف نازنین خدایم آرامم ، شکر ... به دلم افتاده خوب می شوم !

** یه شعر بسیار زیبا عیدی من به همه دوستان مهربان و نازنینم  => اینجا بخوانید

شب نوشت:

وبلاگ روزهای بارانی به روز شد !


ادامه مطلب

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

از دیشب بُغ کرده

از همان حوالیِ ماه گرفتگی

بُغ کرده پشتِ پنجره

چشمانِ یاکریم پر از خواهشند و دلتنگی

خواهش ِ قفس

دلش قفس می خواهد

نه ... دلش که نه

عقلش می خواهد

حالا که "با عقل آبِ عشق به یک جو نمی رود"*

کاش قفسی باشد تا بالِ رفتنش را ببندد

شاید اگر تو هم تمام ِباورهایت ناگهان رؤیای نیمه شب باشند

دلت را چله ای زندانی کنی !

 

/یاکریم 29 تیر 1389/

*شعری از  استاد شهریار. متن کامل شعر را اینجا بخوانید!

 

*یاسلام

** وقتی هرچه تلاش می کنم بی نتیجه است کلمات دستم را برای رسیدن نمی گیرند .. می خواهم فرار کنم به جایی دور که نباشم که دست مهتاب هم به من نرسد ... درد می کنم د ر د

*** بیا با من مدارا کن که من غمگین و دلخستم اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم (آواز شبهای دلتنگی من با همصدایی شهرام شکوهی)

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

الا ای سر نی در نینوایت سرت نازم به سر دارم هوایت ...

این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمان یکدیگر اتراق کنیم و فنجانی چای بنوشیم و ردّ خوشبختی را به یکدیگر نشان بدهیم !

گاهی آنقدر دیر می آیی که حتی آخرین ستاره هم رفته است و صبح همه خیابانها را بیدار کرده است . با لباسها و کفشهای خواب آلود که نمی شود از غزلهای خورشید گفت !ا
این آه مشترک من و توست که حسرت قدم زدن در باغ بلورین عشق ، از سینه هامان بر می خیزد !

با این واژه های خسته که نمی شود ترانه پرشور زندگی را سرود. باچشمهایی که سروها و قوها را ندیده اند که نمی توان اشک شوق ریخت !

من جهان را روی نفس یک پرستو نقاشی می کنم.

من همه دریاها را پشت پلکهایم گرد می آورم و همه جنگلها را روی پیراهنم جای می دهم.

آیا تو میتوانی برایم آواز بخوانی که به یاد بیدهای مجنون بیفتم؟

آیا میتوانی غریب ترین عاشق را به من نشان بدهی؟

آیا میتوانی بگویی وقتی که خسته ام کدام غزل حافظ را بخوانم؟

به من بگو وقتی دلم گرفته است به کدام آیینه باید خیره شوم؟

این افسوس مشترک من و توست که سراسر خانه را رنگی از ابهام زده است.

دلم می سوزد

برای تمام انسانهایی که انسانیتشان را به بهای ناچیز به حراج می گذارند.

برای تمام دلهای سرگردان در کوچه پس کوچه های غروب

و برای تمام گمشدگانی که نمیدانند باید خود را در کجا جستجو کنند.

دستمال سفیدت را به من بده تا اندوههای کوچک را از روی قلبمان پاک کنم.

آیینه ات را به من بده تا خورشید را به هر جا که دلم می خواهد بفرستم.


اگر لبخندت را ساعتی به من بدهی، انگشتری به تو خواهم داد که هر روز گلی از آن بیرون بیاید و به تو سلام بگوید.

/ نویسنده: نامعلوم /

این درد مشترک من و توست که هر گاه تو چون نسیم می وزی من چون باد زوزه می کشم و آن دم که من چون موج در خروشم تو چون صخره استواری

این درد مشترک من و توست که چون ماه وخورشید دلبستگیمان به یک آسمان نمی گنجد.

/ یاکریم ٢۴ تیــــر ١٣٨٩/

یاسلام

* میلاد با سعادت انوار مهر الهی بر مولای آدینه های صبوری و دلتنگی و بر چشم انتظارانش مبارک.

** بی تاب آمدن بودم ... بی تاب رفتنم حالا ...!

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

فرشته کودکی در آغوش داشت که می بُرد

می بُرد به عالمِ رؤیا و نقل و نبات

تصور کردم

کوچک بودم به کوچکیِ یک نوزاد

فرشته ای شدی با بالهای نرم و بلند

فرشته ای که کودکی در آغوش داشت

کودکی که به سالهای دور می بُرد

سالهایِ قصهء مادر بزرگ و لالایی ...

دستِ دلم نیست

حسِ عجیبی دارم

باز دیوانه ام

باز دلتنگم

باز پُر از حرفم اما سکوتم میشود

هِی بین بودن و نبودن .. هِی دوری و نزدیکی تاب می خورم

هِی خاطره ها پشتِ پلکهام سبز می شوند

تویِ دلم خیس می شوند

تا دلِ دیوانه ام هوایِ رفتن می کند

دستِ دلم نیست

شاید میانِ این چند کلامِ کوتاه و ساده

دنبالِ معجزه ام

که تکانت دهد که گرمم کند

این بار اگر آمدی

با خودت قدری معجزه بیاور ... قدری اشتیاق !

/یاکریم ١۵تیــــر ٨٩/

 

*یاسلام

** کوچک بانوی خانه هم با رویایی کودکانه به روز کرد!

 

روزنوشت :

مبعث نبی مکرم حضرت رسول اعظم صلوات الله علیه رو به همه دوستان عزیزم تبریک می گم . تو این شب عزیز از همتون خواهش می کنم برای شفای همه مریضها به خصوص آقای سید احمد واحدی پدر محترم حاج آقا واحدی هم که چند روزه در بستر بیماری هستن دعا بفرمایید. چشمشون به دعای خیر شما و نجوای دلهای پاک شماست.

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

این روزها از اشتیاقِ رفتن پرم

دلم می خواهد همهء آدمها حتی خودم را از دوووووووور ببینم

از جایی خیلی دور

دلم هوایِ دوری به سر دارد

هوایِ دور شدن از تمام کسانی که نام و نشانم بدانند

دلم بی نشانی می خواهد... بی نامی..دوری

دوری نه به معنای تنهایی

از تنهایی گریزانم

اما دوری می خواهم

انگار همه باشند اما کمی دور

به قدری دور که اگر هراسِ تنهایی آمد بخوانمشان

دلم حیاط خلوت دنیا را می خواهد

جایی میان بود و نبود زندگی

که عزیزانم را در سایه ای امن و آسوده برهانم

و خویشم در منظره ای گم شود

که به جای هر آدم گل و درخت باشد

اسب باشد

پرنده و باران باشد

نسیم بنوازد و من بخوانم و برقصم و غرق شوم در آغوشت

روی چمن های باران خورده غلت بزنیم

سر روی شانه های یاسی ات بگذارم

گاهی ببوسمت

گاهی برایت آوازهای عاشقانه بخوانم

و تو با بوسه ای صبورم کنی

صبورتر از روزها و سالهای پیش

محکمتر از همیشه

دلم حیاط خلوت دنیا را می خواهد...

 

/یاکریم 8 تیـــر 1389/

یاسلام

* میلاد امیرالمومنین علیه السلام رو صمیمانه تبریک عرض می کنم.

**بر دستان چروکیده و خسته ات بوسه می زنم فدای قلب مهربان و همیشه نگرانت بابا !

**از تأخیر در پاسخ تبریکهای مجازی و غیرمجازی شما عذر می خوام دیگه خواهرشوهر شدن این دردسرها رو هم داره !

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

دلم برای قاصدک بارانت* تنگ شده

برای روزهایی که هنوز گوشهایم برای شنیدن صدایت سنگین نبود

حالا خوب می فهمم ابرهای پرباران بی بهانه از کجا گونه هایم را شبانه می نواختند

من دیگر همان مَنِ ساده نیستم اما

گمانم مفهوم صبوری را لمس کرده ام

هنوز گیج و گنگم

و تمنای ساده ای در دلم هست هنوز

...

به ساده ترین لهجه با من سخن بگو!


*دلنوشته ای از آرشیو درنگ



از وقتی رفته ایم

پلک می بندم تصویر تو با لبخندی در آغوشم می گیرد

پلک باز می کنم غریبه ای آرام دست از دستانم نمی کشد

تمام روزهای آخرم با آفتاب بی سلام و

تمام شبهایم با بت مهتاب سپری شده

هر وقت ماه به خورشید برسد

من و تو نیز ...

 

/یاکریم 25 خرداد 1389/


 

* یا سلام

** رئیس ترین رئیس دنیا هرجا که باشی برای ما هنوز رئیسی و دلمون برای بودنت تنگ می شه!

*** دلم یه ضریح می خواد بی نهایت بارون ...

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

خاطرت هست ؟ هرجا که می رفتی

دستهای کوچکم چادرت را رها نمی کرد

آغوشت امن ترین جای دنیای کوچکم بودم

غصه هاو گریه هایم به قدر گم شدن عروسکم کوچک بودند

غصه هایی که با یک لبخند و نوازش تو بر باد می رفت

من در آغوش تو لوس ترین کودک خانه بودم و هراسی از طعنه هیچکس نداشتم

من در اغوش تو بزرگ می شدم  و هر سال دستانم برای چیدن خوشه های بلند انگور نزدیک و نزدیک تر می شد

خبرم نبود این سالها که میروند دوری من و تو را سوغات بیاورند...

 

 

گویی هر روز و شب کوه ها را روی شانه هایم این سو ان سو می کشم

اگر دیگر از خنده های شاد و ساده ام خبری نیست

و نگاهم آوار دلهره هایم را از تو پنهان می کند

به مادری ات مرا ببخش

می دانم شبها چشمانم گواه خستگی اند

اما طاقت لحظه ای بیتابی ات در من نیست

کوله بار سنگین دلواپسی ات را به من بسپار

سوگند خورده ام صبوری کنم

من صبوری ام را از چشمان مهربان تو آموختم

من به نجواهای سحرگاهت ایمان دارم

ایمان دارم سحر که از خانه راهی ام می کنی... تنها نمی روم

روزهای دوری و شبهای خستگی تمام خواهد شد

و من دوباره سر روی زانوانت می گذارم و طنین خنده هایمان خانه را پر می کند

می دانی

می خواهم خودم را به سجاده ای که از آن جدا نمی شوی سنجاق کنم

موهایت را آرام شانه کنم تا چشمانت گرم شود

تا گونه های لطیفت را غرق بوسه کنم

کاش دوباره انقدر کوچک شوم که در اغوشت جا بگیرم

سرم را روی قلبت بگذاری و من با طنین زندگی ات آرام شوم...

وجودم فدای وجود نازنینت مادر

نازنین خدا

تو را به بهانه آفرینش سوگند

چراغ زندگیمان را گرم و روشن و پرفروغ در سایه امن یگانگی ات محفوظ بفرما

 

/یاکریم 12 خرداد 89/

 

*یاسلام

** میلاد فرخنده بهانه آفرینش حضرت زهرای اطهر سلام الله علیه بر شما مبارک .

 

روزنوشت :

تشــــــــــــــــــــــــــــنمه یک شب بارون لطفاً !

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

اول خرداد  1384 =>

طبقه سوم ساختمون دانشکده فنی و مهندسی ... یه میز و صندلی و سیستم ... که قراره بشه دبیرخونه کنگره مهندسی عمران

و یک کارمند تازه کار و کم تجربه 

 

اول خرداد  1389 =>

طبقه سوم ساختمون اداری ... یه اتاق با چهارتا میز و صندلی و سیستم و ... یه پنجره که هرروز صبح صدای یاکریما و گنجیشکا بازش می کنه و

یه کارمند پنجساله که تو سومین خونه کاریش گیرکرده و انگار حالا حالاها خیال رفتن نداره ! 

 

هوووووم

امروز سالگرد اولین روزای کارمه و من خیال دارم شیرینی پنجمین سال کاریمو بین همه همکارام تقسیم کنم وقتشه برای یه بارم شده از اینجا بگم ... خیلی ساده از همه اونایی که این مدت همراهم بودن !

 

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

هِیییییییییییییییی

تو رفته ای !

اما شهامت دیدن نداری

فاصله ات پیداست

به قدر آخرین کوچ پرستوی مهاجر

 

اینکه روی دلت جاخوش کرده

خموش ؟

یا

صبور ؟

نعش یک یاکریم است...

 

یک بید تنهای کهنه

یک باران ارام بی خاتمه

تمنای شبهای من است

نازنین خدا

به حرمت امشب و به حرمت اشکهای تنهاترین مرد مدینه

ابرهای آگاهی را به کویر تشنه دلهامان بباران

 

/یاکریم 26 اردیبهشت 89/

 

*دلم میخواد یکی محکم بزنه تو گوشم ... دلم می خواد تبعیدم کنن .... می فهمی ؟

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

امـروز هوا سردتر است

و مــن 

 از دیـروز ســرخ تـرم 

 در میان سیـــــاهی

 سر در قلبـــم فـــرو می برم

 با هم آرام مـــی بــاریم:

    بـــالـــهـایــم  کـــــــــو ؟؟؟

 

یاکریم/۷اسفند۱۳۸۶/ (آرشیو درنگ)

 

 

 

 

نازنین خدا

 اگر تقدیرم به کوچیدن است صبوری را به دستانم بیاموز.

نازنین خدا

دانای ام ده تا عزتم را به بهای اشتیاق از دست ندهم.

نازنین خدا

سرچشمه خشکیده اشکم را زلالتر و سوزنده تر بیافروز.

 

 

* یا سلام

** یاکریم یک ساله شد.

*** این روزها سکوت میان ما ... تن های آدمیان و حتی دنیا هم بوی رفتن می دهد

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

در را ببند

همه درها را و پنجره ها را

اصلا به جای همه دیوار بکش

همه چراغها را خاموش کن

همه جا را تاریک کن

باران این شب بی ستاره و مهتاب ، رنگین کمان ندارد

حالا که دستها می سوزند حنجره از فریاد تهی شدست

گویی طپشی در این سرای نمور نیست

حالا که شهامت فریادم هست نای فریادم نیست

 

هاااااااااااااااااااااااااااااااای

مهتاب خاموش

می شکنی مرا، محکم تر بشکن  اما سرچشمه ام را این همه رنج مده

می سوزیم ، عمیقتر بسوزان  اما جوانه نورس کلبه ام را آسوده بگذار

 

آآآآآآآآآآه نازنین خدا

وجودم را به آتش بکشی دم نخواهم زد

تنها

تو را به سپیده سوگند

تو را به مهر آب سوگند

تو را به تو سوگند

یگانه امید زیستنم را لحظه ای دور از آغوش مهرت نگذار ! ! !

١*

من یک اسبم

نمور و خاموش و خسته و ... صبور

کاش بتوانم درخت هم باشم... ابر هم... خورشید هم ...!

٢**

تاریک بود

تاریک تاریک تاریک بود

اگر اندکی چشم بازتر کرده بود

شاید حالا سرش به دیوار بن بست محکم نمی خورد

...

زمان کوچ که فرا برسد

یاکریم هم ناچار پرستو می شود!

 

یاکریــم /29 فروردین 1389/

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت

                                                            ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت

                                                            جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار

                                                             هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار

                                                             گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد

                                                             ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی

                                                             گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه

                                                             پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت

حافظ. غزل 83

*** نظرتون در مورد این غزل حافظ چیه ؟ ***

 

یاسلام

* سال تحویل شد ... دل بستم به نسیم حول حالنا و جرعه ای امید در جام دل ریختم تا لحظه های انتظار کمتر مهتابی شوند.

** نازنین خدا رو شکر می کنم برای سالی که گذشت برای همه لبخند ها و شادیهایی که نثار عزیزانم کرد و برای خوشبختی 5 زوج سال گذشته دعا می کنم و امیدوارم امسال هم شاهد خوشبختی عزیزانم باشم .

*** از همه دوستان عزیزم برای حضورشون و پیامهای تبریکشون ممنونم . دلم برای دوستای شنبه ای تنگ شده خیلی ! برای همتون آرزو می کنم سالی سرشار از آرامش و شادی و سلامتی داشته باشید.

**** سال گذشته به لطف نازنین خدا هم خواهرزن شدم هم خواهرشوهر ! هردوش خیلی خوشمزه است پیشنهاد می کنم بچشید ! چشمک ( آقایون هم حسودیشون بشه که نمی تونن خواهرزن و خواهرشوهر بشن از خود راضی )

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

یا انیس من لا انیس له

یا سلام

نازنین خدا

من همه عمر نیازم و تو مایه ناز

تقویم عمرم از قاصدکهای سپید و پروانه های سرخت قد کشیده

برگ برگ شوقی که به دست نسیم دادی دل نمناکم را گرم کرد

برای جرعه جرعه مهری که بر دلم باریدی متشکرم

برای همه ابرهای نمناک، برای کبودی همه لحظه ها ، برای مهتاب شبهای تنهایی و دلتنگی

برای قطره قطره بوسه ای که نصیبم کردی متشکرم

شرم دلم را کبود می کند اما نوازشت آنقدر مستم کرده که فراموش می کنم کوچکم کمم گمم هیچم

من همه نیازم و تو تمام ناز...

نازنین خدا محتاج شانه های تو ام

امسال کمی شانه ام بده  وگرنه می افتم !


پرده را کنار زد، لبه پنجره نشست و دوباره خیره شد، تنها ماه توی دلش را دید

وقتی ستاره رفت، یاکریم روی آخرین شاخه نشست

و باز بغض مهمان صبح بود.

بهانه نوشت:

دلم برای اینکه مثل سه سالگی ها هی پا بکوبم و هرچه گفتم بدهی تنگ شده،

برای اینکه دوباره روی پاهایت بنشینم و لوس ترین دختر خانه باشم،

برای اشکهایی که تنها بهانه شان عروسک موحنایی بود تنگیده !

من هنوز همان سه ساله لوسم که اگر قدری چشمانت را ببندی

سر نمناکم روی شانه های گرمت لانه می کند.

 

/یاکریم . 20 اسفند 88/

یاسلام

* قرار بی قرار - خط بی خط . نتیجه ؟

**عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش !

*** از مهربونایی که برای موندن ننه دعا کردن ممنونم، هنوزم به نگاه گرمتون نیاز دارم و  یقین دارم خدا به حکم نجوای بیریای شما دلمو نمیشکنه.

 

تازه نوشت :

دیروز خدمت ننه مهربونم بودم حالش بهتر شده بود کلی کیف کردم ، از خبر خوشی که شنیده بود انقدر خوشحال بود که برامون شعرهای تازه سالهای دور رو می خوند. شعرهایی که بعضیشون رو برای اولین بار می شنیدم. خدا رو صدهزاربار شکر کردم و قربون صدقش رفتم . از همتون هزاربار ممنونم و از خدا براتون ارزوی سلامتی و ارامش دارم.

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

یک دو سه .. ده ...چهارده ... هجده .. بیست ... بیست و سه ... بیست و ...  بیست و هفت!

هر سال موقع آمدن غافلگیرم می کنی

امشب داشته هایم را مرور می کنم ...

چشمان سیاهی که شیرینی اش در خاطر دلم مانده و به برکت بودنش و نام مقدسش این روزنه هنوز باز است.

آفتاب مهری که شبهای سردم را گرم می کند... تا صبح به بالینم می نشیند تا ترس بیخوابم نکند.

حالا اما این آخری محکم بود... دردم گرفت ... با چند نَفَسِ عمیقِ نمدار توی زرورقی پیچیدمش ... می دانی دردش از ذهن دلم پاک نمیشود !

امشب

یک جفت چشم سیاه و یک جلد آفتاب با یک دل نمدار تنها دارایی عمر من است.

 

خاص نوشت !

فاصله من و تو در حافظه آسمان تنها یک مهتابست 

اما دیروز در حافظه زمین یک رشته کوه بود ... یک رشته کوه سرد بارانی ثبت شده بود!

تازگی می فهمم

هیچوقت نفهمیدمت !!!

 

کیک نوشت

مسئول تدارکات شمع یادش رفته بود همین یه شمع رو داشتیم ... خب من سه بار فوتش کردم... قبوله ؟

بفرمایید کیک بستنی !

 

یاسلام

* دیروز اومده بود دیدنم ، با یه شاخه گل سرخ و همون لبخندی که همیشه آرزوش رو داشتم گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ، ولی من فقط نگاش کردم ، وقتی رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود . . .

** خواستم به حرمت چنین شبی که تا صبح از آمدنم درد کشیدی شب زنده داری کنم .. اما نفهمیده بودم جنس دل دریایی تو نیستم ... نَفَسِ زندگی ام خورشید عمر منی گرمتر بتاب.

*** هنوز این پست تولدم رو دوست دارم !

**** ترکیب پیاله ای که در هم پیوست    بشکستن آن روا نمیدارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر و دست     بر مهر که پیوست و بکین که شکست

از رباعیات حکیم عمر خیام  اولین هدیه امسالم از یک دوست خوب ... ممنونم لبخند

 

***************************************************************

ما آذری ها مادربزرگ مهربونمون رو ننه صدا می کنیم،

ننه مهربون و نورانی من نگاههاش بوی رفتن میده  لطفاً براش دعــا کنید!

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

مسافرت که از راه آمد بوووویت مســــــتم کرد

حالا بعد از این همــــــه سال

می نشینم روی نیمکت

خیال می کنم تو هم نشسته ای

باران همراه خیال تو آرام آرم کف دستم چکه میکند

بقچهء حرف هایم را باز می کنم

یک عاااااالمه ناگفتنی دارم

اما

دلـــتنگم

فقط همین !

 

من یک اسبم و مسافری داشتم از راههای دور که رساندمش

مسافرِ تازه ام مقصدش اما دور نیست

این آخرین مسافرِ دِهِ ماست، تا چند سال بعد منم و جاده ای ناهموار

باید برسانمش ... فرصت کم است.

روزنوشت:

دِهَه تقصیر من نبود که همش تقصیر سهراب بود! هی گفت چترها را باید بست زیر باران باید رفت . خب منم گفتم ایول بارون نه اینکه بارون ندیده باشما... من اگه هر روزم بارون بیاد بازم میخوام! بعد انقددددده مزه داره انگار خدا صورت آدمو ماچ می کنه . مزه اش تازه وقتی بیشتر شد که دکتر محترم دو روز استعلاجی صادر کردن منم با جرأت یا بی جرأت یکشنبه و مدیر و هیات رئیسه رو سپردم به خداو موندم خونه ... فقط حیفِ شنبه و ارسباران و درِجهنم و خنده هایِ دلچسبِ زیرزیرکی شیطان چشمک

 

/یاکریم  18 بهمن 88/

یاسلام

* فقط چند قدم ... تا خط قرمز چیزی نمانده !

** هی کوچولویِ بازیگوشِ دوست داشتنیِ من ، می کُشی منو تا بزرگ بشی ها !

*** اجازه ! میگم میشه این دفعه که من متولد میشوم منو چهاردست خلق کنی؟  خب دوتا کمه دیگه. می گی نه از مدیرم بپرس ! مثل اونیکه توی کارتون نیک و نیکو بودا چهارتا اینور چهارتا اونور . تا پست بعدی وقت داری من منتظرما !

 

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

بی بهانه می خواهم بنویسم

سرم را اگر بشکافم مثل سالاد چهارفصل همه جور حسی یک جا جمع شده

حس گیجی و گنگی... لابلای همان دلخوری و دلتنگی... وسطش علاقه و مهربانی... کمی اخم و بیقراری رفتن با چاشنی شور اشکهای گاه و بیگاه

گفتم اشک یاد باران افتادم

تازگی یک حس غریبی دارم حس عطشِ باران و تمام وجودم منتظر است

دلم مثل کویری شده که گویی سالیان دراز است باران ندیده

بی منتهااااااااااااااااااااااااااااااااااااا باران می خواهم

شاید اگر ببارد مثل بچه ها زیر باران بالا و پایین بپرم از شوق همه رهگذران را سلام کنم و به همه لبخند بزنم

شاید بدوم زیر یک درخت بیدمجنون که خیلی دوستش دارم با هم ترانه بخوانیم

شاید تمام کوچه را تا خانه لی لی کنم

اووووووووه فکر کنم با این همه خیال و تصور کودکانه من خدا صلاح نداند که باران بیاید

اما نه ..! من قول می دهم

قول میدهم شیطنت نکنم

یعنییییییییییییییی سعی می کنم خب

*

حس می کنم دارم وارد فصل جدیدی می شوم

یک فصل تازه با هیجانات تازه اش

حس می کنم دارم پوست می اندازم

تازگی و تغییر را همیشه دوست دارم

با اینکه نمی دانم بعد از این بهتر خواهد بود فردایم یا نه

اما دوست دارم این تغییر را چه کوچک چه بزرگ!

 

یاکریم/19 دی 1388

یاسلام

* می دونم از دستت دلخور بودم خیلی زیاد، می دونم خیلی کلافه و گیج و خراب بودم ، می دونم دلم می خواست همه اینا رو بدونی اما نمی دونم با همه اینا چرا آخرش باز خودمو دعوا کردم ؟!؟  یه کم به من یقین بده از این همه شک خسته شدم باور کن !!!

** شکیبای مهربون من .... از شکیبانه قشنگی که برام نوشتی ممنونم.

*** خسته شدم از اینکه هی بیام ببینم همه چی حس منفی میده هییییییی سعی می کنم هر وقت شاد و هیجان زده میشم بنویسم اما نمیشه چرا؟

*** این یاکریمای وروجک من هم نشستن زل زدن ببینن من چی می نویسم! این دفعه توفیق پیدا کنید عکسشونو میذارم ببینیدشون :)

**** ارمیا رو خیلی وقته شروع کردم اما نمی دونم چرا وسطش یه توقف طولانی شد ... دوباره می شروعم ...

***** فکر کردی خسته میشم هی قالب وبلاگمو عوض کنم ؟ نننننننچ !

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

کلافه ام از شب و روزم

روزهایی که چشمانم مشتاق رویاست و تاب بیداری ندارد

شب که می رسد دلم ستاره در دامن ماه می ریزد و ...

حالم بد است

سعی کردم به رویم نیاورم

گفتم این تب کوتاه است تمام می شود

اما گویی قصد جانم کرده

چرا همه فکر می کنند من باید تحملم هر روز بیشتر از دیروز باشد

هرچه صبر کردم نشد ... خندیدم نشد ... سیاهی کمتر نشد... امیدم به بار ننشست!.. باغ رویایم خشکید!

رشته به رشته گره زدم بافتم بلکه ... نشد!

حالا تمام شده ام

خسته ام

انگار همه راههای دنیایم یک طرفه شده

کاش می توانستم این مدت را میان ابرهای اتاقم روی بال سپید پرنده هایش تنها باشم

کاش این یکشنبه های دلهره اور برای مدتی از تقویم کاری ام پاک می شدند تا مدتی نباشم

انگار به زبان میخی حرف می زنم که همه فقط زل می زنند

کوه صبرم فرو ریخته

می خواهم بروم

بروم به جایی که هیچکس نباشد... که تنها باشم

میخواهم مدتی چشم و گوشم را درون صندوقی بگذارم و درش را محکم ببندم

می خواهم فقط نفس بکشم

سرم را خالی کنم از این همه حرف و اضطراب و آشفتگی

دلم را خالی کنم از این همه دلشوره

می خواهم فقط راه بروم راه بروم راه بروم تا دنیا تمام شود

میخواهم زیر باران تنها باشم

دیگر نمی خواهم هرچه خواسته بودم

می خواهم مدتی چون جهانگردی که زیر درخت می نشست و فلوت می زد زندگی کنم

 

یاسلام

* حالم بددددددددددده ! می خوام تنها باشم خسته شدم از اینکه هی دست تکون دادم هی داد زدم هی صدات کردم هی ندیدی هی نشنیدی هی گفتی چی می گی؟ دوباره بگو ....هییییییییییییی

** میخوام خونه تکونی کنم .. کمرنگ بشم ...  بذارید تنها باشم ولی تنهام نذارین یه کم تحملم کنید شاید دوباره خوب شدم !

*** از امشب تا اطلاع ثانوی پاسختون فقط همینجا داده میشه !

****دوستون داشتم ... دوستون دارم .. مواظب خودتون باشید.

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

نمی فهمم چرا هر وقت دلم می گیرد راحت تر زبان باز می کند

دلم لبریز علامت سوال شدست

مدتهاست دراین فکرم نقش من و تو کجای این قصه جابجا شد؟!؟

هرچه می کنم انگار نقش تو را من بازی می کنم

و هرچه می خواهم باشم انگار تو جای منی

می خواهم حرف بزنم انگار دهانم را سخت در دستانت فشرده ای

چرا زبانم در چشمان تو قفل می شود ؟

من گمانم این بود هر وقت قاصدکی هوای اتاقم را کرد تو باخبری

گمان کردم هر وقت اتاقم را راهزنی باشد تو پاسخش خواهی داد

گمان کرده بودم آفتابم را با تو سلام خواهم داد مهتابم را با تو سخن خواهم گفت

من قصه را جور دیگری خوانده بودم

اصلا این راه ما نبود بیا از اول برگردیم

آخر

من تاب بارانِ تنها ندارم باران یعنی یک دوتاییِ تنها

بیا از اول یک راه نو بسازیم ! یک راه بارانی ...

به بارانمان سوگندت،تکلیفت را بیا یکبار ، فقط یکبار  تکلیفت را ورق بزن! روشن است ؟

با این همه پاسخ سردِ خاکستری به چه دلخوشم که از نو می پرسم؟

به همان چند جوانه امید که هر از گاهی سر بلند می کنند و یک روزه که میشوند می میرند؟ این چندمین جوانه است ؟ نشمرده ام!

هرچه می جویم و هجی می کنم فهمم نمی شود چگونه یک پروانه بالهای رنگینش را میان دفترت بچسباند و برود ؟

چگونست که زمان امدنمان اینقدر نزدیک است اما زبانش نه ؟


خیس نوشت

* هرزمان از نبودنت بهراسم، ردپای بودنت را خواهم جست ... هرچند پاسخت سرد و تیز باشد!

** مدتهاست مشتاق منِ لطیف و شاد و آرامی هستم که جایی در روزهای گذشته از من دور شده است ... از این منِ بیتاب ناامید خسته ام ... لاقل کمی مهربانتر باش

*** مثل اینکه بازم قالب وبلاگ مشکل داشت ... نمی دونم واقعا اشکال از کجاست اما بازم قالبمو تغییر دادم امیدوارم این دفعه دیگه آخرین بار باشه !


/یاکریم 16 آبان 88/

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

گاه اول *

آدمی گاهی لحظاتی را به سادگی می گذراند که آدمیان دیگر برای داشتن همان لحظات ساده ، ســــــــالها در تلاشند.



گاه دوم *

گاه، "قدرت" میزان برخورداری آدمیان از "نعمت" را معین می کند.



گاه سوم *

تمام عمرِ ماه گذشت...

تمام عمرِ ماه در این آرزو گذشت که ستاره ای بر گونه خورشید بیاویزد

تمام عمر ، ماه دست به دامان آسمان و ابر و باران عبور کرد و گذشت

تمام عمرِ ماه ، آسمان بودِ ماه و مهر را مصلحت ندید

تمام عمرِ ماه در این آرزو گذشت!!!


/یاکریم 31 شهریور 88/

                                                                                                                   

* یا سلام

* تکلیفم با خودم روشنه ، با دلم روشنه ، با دلت روشنه .... جلوی این همه شکوه و شکایت، همینه که گرمم می کنه !

* گر همچو من افتاده ی این دام شوی ..... این بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم .... با ما منشین اگر نه بد نام شوی

* بعضی از دوستان با قالب قبلی نمی تونستن مطالب وبلاگو بخونن .. بنا براین فعلا این قالب رو جایگزین کردم تا قالب جدیدمو طراحی کنم !

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

سر درون سینه می کنم صدای سکوت می اید

از روز نخست دل کندن در متن لغتنامه ام نبود و گناه دل ساده ام این بود

گویی درون چشمانم کوره ای روشن است که قطره قطره مذاب از چشمانم چکه می کند

گویی درون سینه ام قلبی نیست که سکوت سردی فضای خانه را بلعیده است

گویی... بوی رفتن می دهی

امشب بین ماندن و رفتن هی تاب می خورم هی تاب می خورم هی گیج می شوم

بیخود نیست هیچ جمله مفهومی از میان لبانم بیرون نمی ریزد

امشب تبم بالاست دستم برسد هرچه فرشته در آسمان است زندانی زمین  می کنم

آهای مهتاب نگاه گرمت حالا کجاست که اینگونه زمین دلواپسی ام چون گور سرد است؟

پس مراد از آن همه قاصدک باران چه بود؟

همه ابرها در چشمان من به اعتکاف نشسته اند پس چرا هرچه می چکد چون مذاب آتشفشان داغ است ؟

چرا بارانم را پایانی نیست؟

چرا نمی شویدم؟

هرچه بیشتر می بارم بیشتر گر می گیرم و شعله می کشم

گیییییییجم گیج

گیج و خسته ، خستگی تازه نیست اما این بار طعم دیگری دارد بوی رفتن می دهد

میخواهم سفر کنم میخواهم همینجا همه بودنم را رها کنم می خواهم مدتی رها کنم این قصه را

از این همه جلو و عقب رفتن و آمدنت خسته ام  کلافه ام گیج ام

می خواهم سفر کنم

از تو

از خودم

از قصه ما که هیچ فصل آخری ندارد

می خواهم سفر کنم

شاید سوغات این سفر هم بوی رفتن بدهد !


/ یاکریم 4 مرداد 88/

                                                                                                                    

یاسلام

* اگر می امدی می دانستی چرا  همیشه رفتن بسوی حریم علاقه آسان و باز امدن از تصرف بوسه دشوار است. آه که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این شیشه ها کشیدم... و تو نیامدی! .... مرا نان و ابی،علاقه ی عریانی،ترانه ی خوردی، توشه ی قناعتی بس بود تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خواب تو سر کنم....در جمع من و این بغض بی قرار....جای تو خالیست. { هرشب با صدای جلیلوند می شنوم}

** مدتی با سکوت همخانه ام .. خواستی برو ... خواستی بمان .. اینجا زندان نیست.


 

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

روزهای رفته را یک به یک از ذهن تقویم پاک می کنم

همراه تمام خاطرات سیاه و خاکستری

روزها را پاک می کنم پاک پاک پاک

تا به رنگین کمان نگاه تو میرسم

عقربه ها را به عقب می کشم

زمان را روی لبخند تو میخکوب می کنم

باقی تو نبودی که من در دلتنگی این بودن غرق شدم

من به انتظار بازگشت تو تا ابد زمان را نگه می دارم

حتی اگر ....


/یاکریم 14 تیــــر88/

                                                                                                                     

* یا سلام

**  یادم باشد : هرگز امید را از کسی سلب نکن شاید این تنها چیزی باشد که دارد ...

*** قصه "من او" ی امیرخانی و "من و او" ی من هم تمام شد.

**** هرگونه برداشت از این مطلب ممنوع است !

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

ماه با من حرف می زند

مثل لبخند آن شب، که کنارهم تماشایمان می کرد

و من اینجا سر روی دوش دلتنگی تو نهاده ام و با هم خیال خواب  تا صبح نداریم

دلم برای خاطره ات غزل دلتنگی را زمزمه می کند

لبخند شیرین آشنای تو چه گـــــــــــرم بود چشمانت چه مهمان نوازانه شکوفه اشکم  را به دست می گرفت

گرم می خندیدی .. به مسافری که تو قبل از خودش آمدنش را به انتظار نشستی

یادت هست؟

همراه آن همه دریچه ... همراه آنهمه روح فارغ از پیکر اما سرمست ... اشکهایم را همراه هر قدم شماره می کردی؟

 از دریچه خوانده بودی چه قدر مشتاق حادثه ام و چه حادثه ای زیباتر از تصادف باران با رویای آبی یک ارض مقدس

نگفتم اما دیدی جام لبریز ترکینی که لحظه به لحظه به فرجام خود نزدیکتر می شد

و تو آهسته آهسته دست به دست بردی و بردی

در آغوش آرام و دنجی نهادی تا .... بشکند

و شکست

آآآآآآآآآآآآآآآآآآه

مهرآشنای من

جای نگاه گرم تو با آن لبخند دلنشین در آغوش چشمانم خالیست

من به یاری چشمان تو در تاریکی این غار امّید بسته ام

زیر سایه این ابرهای سیاه من برای بنای سقف ایمانم به فانوس تو محتاجم!

صدای گریه می آید ... گوش کن .... صدای گریه می آید


/یاکریم ١٢ خــــرداد ٨٨/

                                                                                                                 

یا سلام

* دلم گرفته است ... دلم عجیب گرفته است .... و هیچ چیز نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگین گل شب بوست نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد :منظومه مسافر-سهراب:

** کافه موسیو پرنر.. باران علی و مه تاب ... هوا دو نفرست ... ورود ممنوع !!!.... با امیرخانی به جشن فرخنده رفتیم .... عزتی به سمت مریم خیز برداشت ... شش تو با شش من امروز تصادف کردند ...! یا علی مددی !

*** از اینکه همیشه فاصله ای هست، از اینکه دچار باید باشم، بغضم گرفت. فهمیدی ؟

**** باشه تسلیم ... معذرت میخوام چی کارکنم هر جوری می نویسم اخرش عجق وجق میشه حتی این پانوشته ها که قرار نبود اینطوری باشن ... من بی تقصیرم ... خودش خواست !

***** تمام شد !

نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

امروز میهمان بودم

میهمان خیل شاعران و نویسندگان دیروز و امروز

و احساس امنیت و اسودگی خیال برای مدتی در من نشست

آنجا کلمات به مغزم هجوم می آورند و دستانم را به نوشتن وا می دارند

از میان آن همه "یادداشتهای منتشرنشده سهراب" دستانم را گرمتر فشرد

گویی سهراب از همه امیدوارتر بود به نوشتنم

شاید هم دلداری ام می دهد

سهراب خوب می فهمید ... خوب

"دچار باید بود" اما "همیشه فاصله ای هست "

و من با سهراب حس خوب فهمیدنم می شود

"صداکن مرا ... صدای تو خوب است

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید"

عجیب نیست تنها چند روز از ملاقات کاشانمان می گذرد


می بینی سهراب  کنار تو ارامم

لااقل تو مثل عابران با شک نگاهم نمی کنی

تو می دانی... تو می فهمی... تو قضاوت نمی کنی..!


سهراب

کاش دانه های دل من پیدا بود

شاید ان وقت نگاهها جور دیگر بودند

اما چه فرق می کند.. دیگر برای من نه نگاه مهربانشان نه نامهربان تفاوت ندارد

گویی روح در پیکرم نیست

شاید کالبدم را در شبیخون حادثه از دست داده ام

سهراب بگو ریسمانی اگر برای آویختن است بگو تا بیاورند

من حاضرم صندلی را زودتر بردار

احساس نا امنی گزنده ترین طعمیست که روح من چشیدست

صندلی را بینداز...


/یاکریم ١۵ اردیبهشت ٨٨/


* یا سلام!

**  گفتید بنویس من هم نوشتم گرچه این خط خطی بیشتر شبیه هذیان بود تا دلنوشته ... حق می دهم اگر شکوه کنید من هم دلتنگم دلتنگ آن دل آرامی که راحت زبان می گشود و هرچه می گفت لاقل کمی به دل می نشست... اما شکست و ریخت آدم مگر چه قدر دل دارد... هزار نکته در آوار سینه مدفون شد ... نگفتم و همه را دست سرنوشت نوشت

*** این روزها اصلا حوصله هیچکس را ندارم نه حوصله کسی را نه حوصله خودم نه حتی زندگی ... با همه قهرم دستم برسد ابرها را حسابی مچاله می کنم بلکه ببارند تا دلی از عزا در اورم..

**** کتاب من اوی امیرخانی را با ولع می خوانم الحق که هم شاعر قابلیست هم نویسنده

*****  تمام شد!

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :