یا کریم
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

مسافرت که از راه آمد بوووویت مســــــتم کرد

حالا بعد از این همــــــه سال

می نشینم روی نیمکت

خیال می کنم تو هم نشسته ای

باران همراه خیال تو آرام آرم کف دستم چکه میکند

بقچهء حرف هایم را باز می کنم

یک عاااااالمه ناگفتنی دارم

اما

دلـــتنگم

فقط همین !

 

من یک اسبم و مسافری داشتم از راههای دور که رساندمش

مسافرِ تازه ام مقصدش اما دور نیست

این آخرین مسافرِ دِهِ ماست، تا چند سال بعد منم و جاده ای ناهموار

باید برسانمش ... فرصت کم است.

روزنوشت:

دِهَه تقصیر من نبود که همش تقصیر سهراب بود! هی گفت چترها را باید بست زیر باران باید رفت . خب منم گفتم ایول بارون نه اینکه بارون ندیده باشما... من اگه هر روزم بارون بیاد بازم میخوام! بعد انقددددده مزه داره انگار خدا صورت آدمو ماچ می کنه . مزه اش تازه وقتی بیشتر شد که دکتر محترم دو روز استعلاجی صادر کردن منم با جرأت یا بی جرأت یکشنبه و مدیر و هیات رئیسه رو سپردم به خداو موندم خونه ... فقط حیفِ شنبه و ارسباران و درِجهنم و خنده هایِ دلچسبِ زیرزیرکی شیطان چشمک

 

/یاکریم  18 بهمن 88/

یاسلام

* فقط چند قدم ... تا خط قرمز چیزی نمانده !

** هی کوچولویِ بازیگوشِ دوست داشتنیِ من ، می کُشی منو تا بزرگ بشی ها !

*** اجازه ! میگم میشه این دفعه که من متولد میشوم منو چهاردست خلق کنی؟  خب دوتا کمه دیگه. می گی نه از مدیرم بپرس ! مثل اونیکه توی کارتون نیک و نیکو بودا چهارتا اینور چهارتا اونور . تا پست بعدی وقت داری من منتظرما !

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :