یا کریم
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: سروش - دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩۱

سر درون سینه می کنم صدای سکوت می اید

از روز نخست دل کندن در متن لغتنامه ام نبود و گناه دل ساده ام این بود

گویی درون چشمانم کوره ای روشن است که قطره قطره مذاب از چشمانم چکه می کند

گویی درون سینه ام قلبی نیست که سکوت سردی فضای خانه را بلعیده است

گویی... بوی رفتن می دهی

امشب بین ماندن و رفتن هی تاب می خورم هی تاب می خورم هی گیج می شوم

بیخود نیست هیچ جمله مفهومی از میان لبانم بیرون نمی ریزد

امشب تبم بالاست دستم برسد هرچه فرشته در آسمان است زندانی زمین  می کنم

آهای مهتاب نگاه گرمت حالا کجاست که اینگونه زمین دلواپسی ام چون گور سرد است؟

پس مراد از آن همه قاصدک باران چه بود؟

همه ابرها در چشمان من به اعتکاف نشسته اند پس چرا هرچه می چکد چون مذاب آتشفشان داغ است ؟

چرا بارانم را پایانی نیست؟

چرا نمی شویدم؟

هرچه بیشتر می بارم بیشتر گر می گیرم و شعله می کشم

گیییییییجم گیج

گیج و خسته ، خستگی تازه نیست اما این بار طعم دیگری دارد بوی رفتن می دهد

میخواهم سفر کنم میخواهم همینجا همه بودنم را رها کنم می خواهم مدتی رها کنم این قصه را

از این همه جلو و عقب رفتن و آمدنت خسته ام  کلافه ام گیج ام

می خواهم سفر کنم

از تو

از خودم

از قصه ما که هیچ فصل آخری ندارد

می خواهم سفر کنم

شاید سوغات این سفر هم بوی رفتن بدهد !


/ یاکریم 4 مرداد 88/

                                                                                                                    

یاسلام

* اگر می امدی می دانستی چرا  همیشه رفتن بسوی حریم علاقه آسان و باز امدن از تصرف بوسه دشوار است. آه که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این شیشه ها کشیدم... و تو نیامدی! .... مرا نان و ابی،علاقه ی عریانی،ترانه ی خوردی، توشه ی قناعتی بس بود تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خواب تو سر کنم....در جمع من و این بغض بی قرار....جای تو خالیست. { هرشب با صدای جلیلوند می شنوم}

** مدتی با سکوت همخانه ام .. خواستی برو ... خواستی بمان .. اینجا زندان نیست.


 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :